تبليغاتX
غزلک

 

 

با سلام

قبل از هر چیز

در پست قبلی آنقدر مورد لطف!!! قرار گرفتم که نگو و نپرس

کاش عزیزانی که کامنت محبت آمیز می گذاشتند آدرسی هم می دادند تا بتوانم مهربانی های بی دریغشان را جبران کنم!!!

و اما غزلی که دوستش دارم...

پیوسته در سر بادی از منجیل دارم

من دشمن آرامشم،تعجیل دارم

افتادم از آنسوی بام از ترس آفت

گیلاسهای کال در زنبیل دارم

طعم غزل هایم گس است و کم خریدار

در بیت بیتم شاخه ای ازگیل دارم

نه از بدی ،در شعر من هر چه سیاهی است

از گیسوان دختران گیل دارم

یخ کرده ام بی عشق ،در مرداد حتی

در کنج قلبم چند تا قندیل دارم

راهی ییلاقند و من تنهای قشلاق

امسال هم قصدی خلاف ایل دارم

از من یکی در من به جان من می افتد

هابیلم و در اندرون قابیل دارم

من گور خود را می کنم ،بتها نترسید

جای تبر بر شانه هایم بیل دارم

 

***********

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:10  توسط جواد منفرد  | 

سلام

این دو غزل را به خط سرخ سرودم شاید...

 

قامتش هر چند از تیغ و تبر فرسوده است

انتظار خم شدن از نخلها بیهوده است

بی سر اما ایستاده مردنش حیرت نداشت

از قدیم این سنت ایل وتبارش بوده است

با امید یک نگاه از ترکیه تا کربلا

قرنها رود فرات این راه را پیموده است

فرصت تطهیر را در دست او از دست داد

طفلکی رودی که آبش تا ابد آلوده است

مثل ماهی در خسوف افتاده روی سطح آب

چهره یک دختر زیبا که غرق دوده است

باز ققنوس از میان تل خاکستر ولی...

کنده شد بالش به محض اینکه پر بگشوده است

مثل روزی روشن است این واقعه اما خدا

باز یک خورشید دیگر را به روز افزوده است

کاش برگردد که دور از چشمهایش مدتی است

که خیال شمر ها از هر جهت آسوده است

کاش زیر پای خود ما را ببیند گر چه باز

انتظار خم شدن از نخلها بیهوده است

 

 

 

در زیر پلکت آسمان انگار خواب است

ابرو هلال ماه و چشمت آفتاب است

در قلب نهر علقمه یک ده شبی هست

هر شب به جای ماه عکست توی آب است

رو کن به خشکی لب این رود خانه

ای مرد رفع تشنگی کردن ثواب است

قد بلندت نخل نخلستان صحراست

لبخند هایت یک سبد خرمای ناب است

تو آن درختی که به زیر تیغ خورشید

در سایه سارش کودکی شش ماهه خواب است

از بس سرت سبز است تیغی کارگر نیست

از بس تنومندی تبر در اضطراب است

پیچیده بوی گل ،صدای این شکستن

از استخوان توست یاظرف گلاب است؟

هر چیز را با آب می شویند اما

ای مرد در دست تو جای غسل آب است

از تو چه پنهان از شبی که تشنه رفتی

وجدان چاه کوفه دائم در عذاب است

شادی فراری است و بعد از این همه قرن

گویی هنوزم آب ها در آسیاب است...

 

التماس دعا...

2 نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:43  توسط جواد منفرد  | 

 


www.irLearn.com